تبلیغات
اباصالح زرند - داستان کوتاه - امام زمان.عجل الله فرجه

"بسم رب النور"

نیت کرده بود چهل شب جمعه برود زیارت امام حسین علیه السلام، شاید امام زمان علیه السلام را ببیند.

صبح پنج شنبه ها راه می افتاد، پای پیاده.

آخرین شب بود. شب چهلم.

مأمورها دروازه را بسته بودند. نه کسی می توانست وارد شود، نه خارج. دلش شکست.

با خودش گفت:" این همه راه آمدم، خرابش کردند."

مردی دستش را گرفت. از دروازه ردش کرد. هیچ کس هم نفهمید.

خواست تشکر کند، دید مرد نیست. تازه فهمید این همه راه را بی خود نیامده

(برگرفته از کتاب « تا همیشه آفتاب » از مجموعه کتب 14 خورشید و یک آفتاب)





نظر دهید: نظر دهید - کلوب دات کام
به اشتراک گذاری:

نوشته شده در تاریخ : شنبه 7 مرداد 1396 توسط : سید مرتضی صمدانی